رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد
یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد
۱زنهار محو شو که درین دشت راهرو
تا در ترد دست به منزل نمی رسد
۲موج از حقیقت دل دریاست بیخبر
در کنه ذات کس به دلایل نمی رسد
۳در اولین قدم پر جبریل عقل سوخت
هر پا شکسته ای به در دل نمی رسد
۴عاشق به بال جاذبه پرواز می کند
بی موج کف به دامن ساحل نمی رسد
۵دلهای بیقرار تسلی پذیر نیست
این کاروان ریگ به ساحل نمی رسد
۶شبنم به آفتاب رسید از فروتنی
از عجز هیچ نقص به کامل نمی رسد
۷خالی نمی کند دل خود را ز دود آه
تا این سپند شوخ به محفل نمی رسد
۸از بس به خون من جگر تیغ تشنه است
رشحی ازان به دامن قاتل نمی رسد
۹رفتم که غوطه در صف مژگان او زنم
نشتر به داد آبله دل نمی رسد
۱۰صائب عبث غبار تو از جای خاسته است
دست کسی به دامن محمل نمی رسد
۱۱