شاهی به نشئهٔ می احمر نمیرسد
تاج و نگین به شیشه و ساغر نمیرسد
۱دست از سبب مدار که بیابر نوبهار
یک قطره از محیط به گوهر نمیرسد
۲نتوان به دست و پا زدن از غم نجات یافت
در بحر بیکنار شناور نمیرسد
۳دارد اگر گشایشی از دامن شب است
دست شکایتی که به محشر نمیرسد
۴با حرص خواهشی است که چون یافت سلطنت
روی زمین به داد سکندر نمیرسد
۵تا چشم شور شمع بود در سرای تو
از غیب روشنایی دیگر نمیرسد
۶عارف ز سیر چرخ ندارد شکایتی
از پیروان غبار به رهبر نمیرسد
۷غواص تا ز سر نکند پای جستوجو
گر آب میشود که به گوهر نمیرسد
۸عالم اگر پر از شکر و عود میشود
جز دود تلخ هیچ به مجمر نمیرسد
۹پیش از هدف همیشه کمان ناله میکند
باور مکن که غم به ستمگر نمیرسد
۱۰تعجیل تیغ یار بود در هلاک ما
حکم بیاضیی که به دفتر نمیرسد
۱۱برگ خزانرسیده ز آفت مسلم است
چشمِ بَدان به چهره چون زرن میرسد
۱۲تنگی زرق لازم دلهای روشن است
یک قطره آب بیش به گوهرن میرسد
۱۳صائب فغان ما به ز فلکها گذشته است
فریاد این سپند به مجمر نمیرسد
۱۴