گردنکشی به سرو سرافراز می رسد
آزاده را به عالمیان ناز می رسد
۱هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز می رسد
۲همت بلند دار کز این خاکدان پست
شبنم به آسمان به یک انداز می رسد
۳جویای نامه های سیاه است ابر فیض
آیینه گرفته به پردازمی رسد
۴یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت
آخر به کام خویش نظر بازمی رسد
۵این شیشه پاره که درین خاک ریخته است
در بوته گداز به هم باز می رسد
۶آن روز می شویم ز سرگشتگی خلاص
کانجام ما به نقطه آغاز می رسد
۷در سینه می زند نفس خویش را گره
هرکس که در حقیقت این راز می رسد
۸از دوستان باغ درین گوشه قفس
گاهی نسیم صبح به من باز می رسد
۹خون گریه می کند در ودیوار روزگار
دیگر کدام خانه برانداز می رسد
۱۰صائب خمش نشین که درین روزگار حرف
از لب برون نرفته به غماز می رسد
۱۱