دل میتپد مگر خبر یار میرسد
جان در تردد است که دلدار میرسد
۱از چشمخانهٔ رخت برون میبرد غبار
گویا که بوی پیرهن یار میرسد
۲ای باغبان ز باغ برون رو که وصل گل
یک روز هم به مرغ گرفتار میرسد
۳چون درد من رسد به دوا کز هجوم شوق
دل میرود ز دست چو دلدار میرسد
۴با خاکسار خویش چنین سرگردان مباش
از آفتاب فیض به دیوار میرسد
۵شبزندهدار باش که شبنم به آفتاب
از آبروی دیده بیدار میرسد
۶رزق آنچنان خوش است که شیرین فتد به دست
زهرست روزیی که به یکبار میرسد
۷جانی که میبرد دل ما از قساوت است
اینجا به داد آینه زنگار میرسد
۸از کار من گره نگشوده است هیچ کس
گاهی به داد آبلهام خار میرسد
۹مستان ز فیل مست محابا نمیکنند
زور فلک به مردم هشیار میرسد
۱۰خواهد رسید رتبه صائب به مولوی
گر مولوی به رتبه عطار میرسد
۱۱