فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
۱از عطسه غزال شود دشت لاله گون
گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد
۲چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن
بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد
۳در بسته باغ را به ته بال خود درآر
قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد
۴شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست
شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد
۵پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب
بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد
۶این چاه دور را رسن از خود گسستن است
کی رشته امید به چاه ذقن رسد
۷در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد
آنجا مگر سپند به فریاد من رسد
۸زنهار روی دست هنرهای خود مخور
کز جوی شیر به لب کوهکن رسد
۹صائب زبان خامه روشن بیان ماست
شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد
۱۰