نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
۱انداز ساق عرش کمین پایه من است
چون دست فکرتم به کمند سخن رسد
۲چون گل برآورم ز گریبان خاک سر
دست نسیم اگر به گریبان من رسد
۳بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد
سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد
۴زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر
چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد
۵چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار
مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد
۶هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور
چون واشکافی از جگر کوهکن رسد
۷روزی که زخم من دهن شکوه واکند
چندین هزار نافه مشک ختن رسد
۸با این سربریده چه غماز پیشه است
مگذار پای شمع به آن انجمن رسد
۹صائب دری به روی من از فیض وا شود
روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد
۱۰