آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد
چون آب ایستاده به آب روان رسد
۱ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تر
از تیر پیشتر به هدف این کمان رسد
۲خط تو مومیایی صد دلشکسته شد
حاشا که چشم زخم به این دودمان رسد
۳زینسان که کرده اند گرانبار خویش را
رهزن مگر به داد دل کاروان رسد
۴از عالم خسیس خسیسان برند فیض
تا هست سگ کجا به هما استخوان رسد
۵سختی است قسمت من ناکام از وطن
سنگم به بیضه از بغل آشیان رسد
۶ما را به عزم ناقص خود این امید نیست
این تیر کج مگر به غلط برنشان رسد
۷جایی که گل ز باغ دل پاره پاره برد
پیداست تا به ما چه ازین گلستان رسد
۸نبود ز فیض آب حیات سخن بعید
صائب اگر به زندگی جاودان رسد
۹