لعل تو خنده بر گهر آفتاب زد
زلف تو حلقه بر کمرآفتاب زد
۱صد بار بیش حسن تو در مجلس شراب
جام هلال را به سرآفتاب زد
۲دل آب شد ز جلوه طرف نقاب او
بیچاره شبنمی که درآفتاب زد
۳شستم به خون ز صفحه دل مهر آسمان
زان دشنه ها که بر جگر آفتاب زد
۴دل محو جلوه های تو شد این چنین شود
شبنم که خیمه در گذرآفتاب زد
۵از چشم شور خون شفق شد به خاک ریخت
شیری که صبح بر شکر آفتاب زد
۶دست بلند همت اگر در نگار نیست
بر سنگ می توان گهر آفتاب زد
۷آن را که شد عزیمت صادق دلیل راه
چون صبح دست در کمرآفتاب زد
۸هر کس سپر فکند ز آفت مسلم است
این تیغها که بر سپر آفتاب زد
۹صائب کسی که روی نتابید از شکست
چون ماه می ز جام زر آفتاب زد
۱۰