کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد
این باده عاقبت سر این شیشه می خورد
۱مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا
بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد
۲خون دل است روزی غم پیشگان فکر
بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد
۳ضعفم رسیده است به جایی که پای من
از موجه هوا به دم تیشه می خورد
۴جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد
فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد
۵نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش
این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد
۶پرورده اند شیشه افلاک را به زهر
بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد
۷موقوف یک پیاله بود زهد خشک من
از چشم شیر برق به این بیشه می خورد
۸صائب کجا رسد به هما استخوان ما
ما را چنین که آتش اندیشه می خورد
۹