عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
۱از همعنانیم نفس برق وباد سوخت
مجنون کجا به بادیه گردی به من رسد
۲صد حلقه پیچ وتاب فزون می خورم ز زلف
تا رشته ام به گوهر سیمین بدن رسد
۳افغان که سراسر این خاک سرمه خیز
یک کس نیافتم که به داد سخن رسد
۴از سنگ جوی شیر به ناخن کنم روان
مشکل به سخت جانی من کوهکن رسد
۵ار کوتهی به داد سر من نمی رسد
چون دست کوتهم به ترنج ذقن رسد
۶کوته نمی شود شب یلدای غربتم
گر دست من به دامن صبح وطن رسد
۷زینسان که دست جرأت گلچین دراز شد
مشکل که برگ سبز به مرغ چمن رسد
۸یک تن خمش ز هرزه درایی نمی شود
فریاد من به گوش که در انجمن رسد
۹گردد روان ز دیده یعقوب جوی خون
خاری اگر به یوسف گل پیرهن رسد
۱۰زینسان که من ز فکر فرورفته ام به خود
مشکل کسی به غور سخنهای من رسد
۱۱از دوری وطن دل خود می کند تهی
الماس اگر به داد عقیق یمن رسد
۱۲آواز سرمه خورده به جایی نمی رسد
چشم از کسی مدار به داد سخن رسد
۱۳صائب ز گرمخونی من می شود عقیق
سنگ ملامتی که به سروقت من رسد
۱۴