تنها نه صفا خط ز لب لعل بتان برد
کاین مور حلاوت ز شکر خند نهان برد
۱تمکین تو از کوه گران گرد برآورد
رفتار تو آسودگی از سرو روان برد
۲شد جوشن داودی ما لاغری از تیغ
این موج خطر کشتی ما را به کران برد
۳محشور شود رو به قفا روز قیامت
هرکس که ز دنیا دل وچشم نگران برد
۴در دایره چرخ ز اسباب فراغت
آسودگیی بود که مرکز ز میان برد
۵تا شوق مرا سر به بیابان جنون داد
درد طلب آسودگی از سنگ نشان داد
۶افتاد به زندان مه مصر از چه کنعان
از منزل اول به دوم راه توان برد
۷ممنون پر وبال چو تیریم ز غفلت
هر چند که ما را به هدف زور کمان برد
۸از عمر سبکسیر نشد غفلت من کم
در رهگذر سیل مرا خواب گران برد
۹باریک نگردیده چو موی کمر از فکر
صائب نتوان راه به آن تنگ دهان برد
۱۰