آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
نامد به کنار من ودل را زمیان برد
۱دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامد
در خاک هدف حسرت آن سخت کمان برد
۲در رشته جان تاب فتاده است ز غیرت
تا دست تصور که به آن موی میان برد
۳کیفیت چشم تو اثر کرد به دلها
غماز خبر راه به اسرار نهان برد
۴از برق حوادث نکند پاک گهر بیم
رنگ از رخ یاقوت به آتش نتوان برد
۵چون سیل گرانسنگ که از کوه بغلطد
صد کوه غم از سینه من رطل گران برد
۶از سطر شماری قدمی پیشترک نه
پی زین ره باریک به مقصد نتوان برد
۷