ساقی دهن شیشه ما باز به لب کرد
جان عجبی در تن ارباب طرب کرد
۱دریا نه کریمی است که بی خواست نبخشد
بیهوده صدف باز دهن را به طلب کرد
۲خامش منشینید که از خامشی شمع
پروانه بی غیرت ما روز به شب کرد
۳با کوزه سربسته ز دریا چه توان برد
محروم ز وصل تو مرا شرم وادب کرد
۴برگی است خزان دیده که از ثمرش نیست
دستی که طمعکار بدآموز طلب کرد
۵بی ابر صدف قطره ای از بحر نیابد
درعالم امکان نتوان ترک سبب کرد
۶پیوست به گل خورشید جهان روشنی شمع
زان گریه جانسوز که در دامن شب کرد
۷از چوب گل آتش ننهد سرکشی از سر
عاقل نتوان اهل جنون رابه ادب کرد
۸در خواب زد از دولت بیدار جهان دست
از ساده دلی هر که تفاخر به نسب کرد
۹آراست نسب نامه خود را به دو مطلع
هر کس نسب خویش مزین به حسب کرد
۱۰در خلوت خورشید ز خمیازه آغوش
بیطاقتی صبح مرا مست طلب کرد
۱۱صائب چه کند باده ننوشد که درین بزم
هشیار ز جانان نتوان بوسه طلب کرد
۱۲