رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد
نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد
۱امید نجات من ازان زلف به خط بود
سر زد خط بیرحم و گرفتارترم کرد
۲فریاد که پیراهن نادیده یوسف
از شوخی نکهت چو صبا دربدرم کرد
۳فریاد ازان نرگس مستانه که هر گاه
رفتم که خبر یابم ازو بیخبرم کرد
۴شد مردمک دیده من گردش افلاک
تا تربیت عشق تو صاحبنظرم کرد
۵خورشید قیامت جگر تشنهلبان را
سیراب ز افشردن دامان ترم کرد
۶زان روز که افتاد به بالای تو چشمم
هر موی سنانی شد و از خود بدرم کرد
۷هرگز نشد از جلوه او سیر دو چشمم
این آب روان هر نفسی تشنهترم کرد
۸از مرگ محال است شود تلخ دهانم
زان قند که لطف تو در آب گهرم کرد
۹از روسیهی نیست سزاوار سفیدی
چشمی که بد آموز به خواب سحرم کرد
۱۰هر خال ز رخساره او داغ غریبی است
آن حسن غریبی که چنین دربدرم کرد
۱۱دانسته قدم بر سر موری ننهادم
صائب، فلک سفله چرا بیسپرم کرد
۱۲