دل چون تهی از دردوغم یار توان کرد
این ظلم چسان بر دل افگار توان کرد
۱هر دل که پرازخون شود از داغ عزیزان
از گریه محال است سبکبار توان کرد
۲این درد نه دردی است که بیرون رود از دل
این داغ نه داغی است که هموار توان کرد
۳آن صبر نداریم که خاموش نشینیم
آن زهره نداریم که اظهار توان کرد
۴ما بیخبران نقش سراپرده خوابیم
ماراچه خیال است که بیدار توان کرد
۵چون لاله درین سبز چمن داغ جگر سوز
تحصیل به خونابه بسیار توان کرد
۶اکنون که خبر دارشد از چاشنی درد
مشکل که علاج دل بیمار توان کرد
۷دستی که گل آلود شد از سبحه تزویر
چون در کمر رشته زنار توان کرد
۸در معرکه عشق که گردون سپر انداخت
با بیجگری صبر چه مقدار توان کرد
۹قرب خس و خارست جگرسوز وگرنه
سیر چمن از رخنه دیوار توان کرد
۱۰از روزنه عالم غیب است فتوحات
چون قطع امید از دهن یار توان کرد
۱۱غم نیز ز بیتابی ما روی نهان کرد
صائب به چه تسکین دل زار توان کرد
۱۲