دل را چه خیال است به می شاد توان کرد
این غمکده ای نیست که آباد توان کرد
۱گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد
خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد
۲معذور بود هر که فراموش کند از من
وحشی تر ازانم که مرا یاد توان کرد
۳از ناله جرس را نگشاید گره دل
دل چون تهی از درد به فریاد توان کرد
۴هرگز نشود تیر کج از زور کمان راست
ما را چه خیال است که ارشاد توان کرد
۵چون شعله خس نیم نفس بیش نباشد
از مستی اگر وقت خوش ایجاد توان کرد
۶از فکر کنی خالی اگر شیشه دل را
از ذکر خدا پر ز پریزاد توان کرد
۷فریاد که در سینه من بر سر هم غم
چندان نفتاده است که فریاد توان کرد
۸دل نیز خنک می شود از آه سحرگاه
صائب اگر آتش خمش از باد توان کرد
۹