از خال توان راه به آن کنج دهان برد
بی خضر به سرچشمه جان پی نتوان برد
۱بیرون سری از سبزه خط تو نبردم
هر چند سوادم سبق از آب روان برد
۲چون کار برآن کنج دهن تنگ نگردد
مور خط اوره به شکر خند نهان برد
۳غم از دل ما کم نکند خنده که تلخی
از طینت بادام به شکر نتوان برد
۴از من قدمی چند بود سنگ نشان پیش
از بس به رهش پای مرا خواب گران برد
۵تا چند بود گوش برآواز شکستن
رنگ از رخ من شکوه به دیوان خزان برد
۶روزی که کمر بست میانش به نزاکت
آن روز دل صائب مسکین ز میان برد
۷