نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد
از شیشه ما دهشت این سنگ صدا برد
۱مرغ قفس این بخت برومند ندارد
باد سحر این دامن گل را به کجا برد
۲در خدمتش استاده بپا دار مکافات
سهل است اگر فوطه ربا فوطه مابرد
۳جست از خم چوگان حوادث سر منصور
این گوی سعادت ز میان دار فنا برد
۴قسمت به طلب نیست که با همرهی خضر
در خاک سکندر هوس آب بقا برد
۵عشق از دل بی نام ونشان گرد برآورد
این سیل کجا راه به ویرانه ما برد
۶شکر قدح تلخ مکافات چه گویم
کز خاطر من دغدغه روز جزا برد
۷در دست تو چون مهره مومیم وگرنه
سر پنجه ما آب ز شمشیر قضا برد
۸دل بیهده دارد ز سخن چشم سعادت
از سایه خود فیض کجا بال هما برد
۹تا هست به جا رسم جگر کاوی بلبل
از ناخن گلها نتوان رنگ حنابرد
۱۰بی زحمت شبگیر رسیدیم به منزل
افتادگی ما گرو از باد صبا برد
۱۱چون خضر چرا زنده جاوید نباشد
صائب به سخن آب رخ آب بقا برد
۱۲