پروای خط آن عارض گلفام ندارد
از سادگی این صبح غم شام ندارد
۱پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر
یک دانه بغیر از گره دام ندارد
۲با دوری دلها چه کند قرب مکانی
شکر خبر از تلخی بادام ندارد
۳شمشیر کشیدی وبه خونم ننشاندی
افسوس که آغاز تو انجام ندارد
۴غافل مشو ای نخل امید از ثمرخویش
حرفی است که عاشق طمع خام ندارد
۵از شرم در بسته روزی نگشاید
این قفل کلیدی به جز ابرام ندارد
۶از نقش برون آی که آن کعبه مقصود
جز ساده دلی ، جامهء احرام ندارد
۷از پایه خود هر که نهد پای فراتر
مستی است که پروای لب بام ندارد
۸ما در هوس نام چه خونها که نخوردیم
آسوده عقیقی که سر نام ندارد
۹در خانه دلگیر فلک چند توان بود
فریاد ، که این خانه رَهِ بام ندارد
۱۰از تلخی می شکوه مخمور محال است
صائب گله از تلخی دشنام ندارد
۱۱