از تلخی می ساغر ما باک ندارد
این حوصله را هیچ کف خاک ندارد
۱گردن مکش از تیغ که این خانه تاریک
راهی به جز از روزن فتراک ندارد
۲تلخی بنه از سر که ندارد خطر از تیغ
آن قبه خشخاش که تریاک ندارد
۳در قلزم هستی نشود مخزن گوهر
هر کس دهن خود چو صدف پاک ندارد
۴از دل گره غم نگشاید می گلرنگ
از گریه گشایش گره تاک ندارد
۵دایم ز دل خویش بود رزق حریصان
قارون به کف از گنج به جز خاک ندارد
۶هم محمل لیلی نشود ناله زارش
هر کس چو جرس سینه صد چاک ندارد
۷در کام نهنگ ودهن شیر گریزد
صائب سر این مردم بیباک ندارد
۸