صبح ازل این طرف بنا گوش ندارد
شام ابد این زلف سیه پوش ندارد
۱در پله بینایی آشوب شناسان
دریا خطر سینه پر جوش ندارد
۲از خامشی من جگرخصم دو نیم است
شمشیر شکوه لب خاموش ندارد
۳بردار کلاه نمدی از سر بی مغز
کاین خوان تهی حاجت سر پوش ندارد
۴ای شمع ز پیراهن فانوس برون آی
پروانه ما جرات آغوش ندارد
۵صائب چه عجب گر سخن از لاف نگوید
می پخته چو گردید سر جوش ندارد
۶