بیگانه معنی لب خاموش ندارد
خالی بود آن ظرف که سرپوش ندارد
۱دعوی ثمر پیشرس خامی فکرست
می پخته چو گردید سر جوش ندارد
۲آنجا که بود بیخبری انجمن آرا
هر کس که دم از عقل زند هوش ندارد
۳آهوی ترا گرد خط از جای نیانگیخت
این خواب گران دیده خرگوش ندارد
۴از عرض تجلی نشود کار به دل تنگ
آیینه غم تنگی آغوش ندارد
۵بالین طلبان در خم دارند چو منصور
ورنه سر عاشق خبر از دوش ندارد
۶صائب ز تماشای چمن چون نگریزد
این غمکده یک سرو قباپوش ندارد
۷