دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد
دیوانه ما طالع زنجیر ندارد
۱مژگان بلند تو رساتر ز نگاه است
حاجت به پر عاریه این تیر ندارد
۲در دیده آن کس که به معنی نبرد راه
زندان بود آن خانه که تصویر ندارد
۳پیری نه شکستی است که اصلاح توان کرد
بر در زدن ازان خانه که تعمیر ندارد
۴از هرزه درایی اثر از بانگ جرس خاست
بسیار چو شد زمزمه تأثیر ندارد
۵پرشور شد آفاق ز بانگ قلم من
فریاد نیستان مرا شیر ندارد
۶در سینه هر کس که نباشد الف آه
صائب چو نیامی است که شمشیر ندارد
۷