هر شیشه دلی حوصله شور ندارد
عریان جگر خانه زنبورندارد
۱در پله معراج رسد گوی ز چوگان
از دار محابا سر منصور ندارد
۲نادان که کند دعوی دانش بر نادان
زشتی است که شرم از نظر کورندارد
۳زد غوطه به خون برلب هر کس زدم انگشت
این غمکده یک خاطر مسرور ندارد
۴از دیده بیناست غرض دیدن خوبان
پوشیده به آن چشم که منظور ندارد
۵ز اندوختن دانه دل سیر نگردد
در حرص کمی خال تو از مور ندارد
۶صائب سخن سبز بود زنده جاوید
فیروزه من کان نشابورندارد
۷