دل طاقت حیرانی دیدار ندارد
آیینه ما جوهر این کار ندارد
۱گل می کند از رنگ پریشانی خاطر
حاجت به تنک ظرفی اظهار ندارد
۲تا چند به مویی دلم آویخته باشد
واپس ده اگر زلف تو در کار ندارد
۳واعظ چه شوی گرم لب بی نمک تو
تبخاله ای از گرمی گفتار ندارد
۴مشکل که گشاید گره از رشته کارم
ابروی تو پیشانی این کار ندارد
۵آغوش مرا محرم آن خرمن گل کن
موی کمرت طاقت این بار ندارد
۶کاری است به دل ناخن الماس شکستن
هر بیجگری دست درین کار ندارد
۷ای شاخ گل از دور چه آغوش گشایی
گل رنگی از آن گوشه دستار ندارد
۸یک ذره وفا را به دوعالم نفروشیم
هرچند درین عهد خریدار ندارد
۹بی حوصله ای را که بود شیشه متاعش
آن که به آتش نفسان کار ندارد
۱۰صائب به جگر شعله زند ناله گرمت
آتش نفسی مثل تو گلزار ندارد
۱۱