آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد
جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد
۱از سنگ بود بی ثمری دست حمایت
آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد
۲از عالم پر شور مجو گوهر راحت
کاین بحر به جز موج خطر هیچ ندارد
۳از چشمه خورشید مجو آب مروت
کاین جام به جز خون جگر هیچ ندارد
۴بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص
کاین نه صدف پوچ گهر هیچ ندارد
۵عاشق بود آسوده ز چشم بد اختر
این سوخته پروای شرر هیچ ندارد
۶خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ
غیر از سر تسلیم سپر هیچ ندارد
۷از بند مکش گردن تسلیم که هر نی
کز بند بود ساده شکر هیچ ندارد
۸بر سوخته فرمان شرر گرچه روان است
در دل سیهان ناله اثر هیچ ندارد
۹آسوده درین غمکده از شورش ایام
مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد
۱۰در عالم حیرت نبود تفرقه را راه
محو تو زکونین خبر هیچ ندارد
۱۱این با که توان گفت که غیر از گره دل
آن سرو گل اندام ثمر هیچ ندارد
۱۲رحم است بر آن کس که ز کوته نظریها
بر عاقبت خویش نظر هیچ ندارد
۱۳پرهیز کن ازقرب نکویان که زخورشید
غیر از نفس سرد سحر هیچ ندارد
۱۴پروانه به جز سوختن بال وپر خویش
از شمع تمنای دگر هیچ ندارد
۱۵یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست
هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد
۱۶خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر
اندیشه سر شمع سحر هیچ ندارد
۱۷هر چند ز پیوند شود نخل برومند
پیوند درین عهد ثمر هیچ ندارد
۱۸صائب ز نظر بازی این لاله عذاران
حاصل به جز از خون جگر هیچ ندارد
۱۹