اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد
پروای غبار آینهٔ آب ندارد
۱از فکر مکان جان مجرد بود آزاد
حاجت به صدف گوهر نایاب ندارد
۲درمان بود آن درد که اظهار توان کرد
آن زخم کشنده است که خوناب ندارد
۳در فقر و فنا کوش که جمعیت خاطر
فرش است در آن خانه که اسباب ندارد
۴ریزد ز هم از پرتو منت دل نازک
ویرانهٔ ما طاقتِ مهتاب ندارد
۵سرگرمِ طلب باش که چندان که روان است
از زنگ خطر آینهٔ آب ندارد
۶بر آینهٔ سادهدلان نقش گران است
دیوار حرم حاجت محراب ندارد
۷صائب به چه امّید برآییم ز غفلت؟
بیداریِ ما آگهی خواب ندارد
۸