از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد
زین آبلهپا خار مغیلان گله دارد
۱بر در یتیم است صدف دامن مادر
یوسف عبث از تنگی زندان گله دارد
۲تاریک شود خانهٔ آیینه ز جوهر
حیران جمال تو ز مژگان گله دارد
۳این خواب به صد دولتِ بیدار نبخشند
دل گرچه ازان نرگس فتان گله دارد
۴مقراض سر سبز بود خندهٔ بیوقت
از رخنه لب پستهٔ خندان گله دارد
۵از اختر خود زیر فلک شکوهٔ نادان
ماند به غریقی که ز باران گله دارد
۶درمانش همین است که با درد بسازد
دردی که ز ناسازی درمان گله دارد
۷هر صبح فلک دفتری از شکوه گشاید
پیوسته سیه کاسه ز مهمان گله دارد
۸چون دانه بیمغز بود پوچ کلامش
هر شوره زمینی که ز دهقان گله دارد
۹چون دست عروسان به نگارست سزاوار
پایی گه ز بیداد مغیلان گله دارد
۱۰ما و گله از تلخی دشنامِ تو هیهات
حرفی است که مور از شکرستان گله دارد
۱۱چون سبز شود بخت من سوخته جایی
کز بخت سیه چشمه حیوان گله دارد
۱۲تن داد به همدستی دیو از دل سنگین
از خاتمِ بیمهرِ سلیمان گله دارد
۱۳در عالم حیرت بود آرامی اگر هست
صائب عبث از دیدهٔ حیران گله دارد
۱۴