سیری ز تپیدن دل بیتاب ندارد
آسودگی این قطره سیماب ندارد
۱بر صاف ضمیران سخن سخت گران نیست
پروای شکست آینه آب ندارد
۲شبنم چه طراوت دهد این لالهستان را؟
سیری جگر سوخته از آب ندارد
۳بیدار نگردد دل غافل به نصیحت
از خار حذر پای گرانخواب ندارد
۴با جبههٔ واکرده چه سازد غم عالم؟
ساغر خطر از زور می ناب ندارد
۵از خال نگردید فروغ رخ او کم
از داغ حذر لالهٔ سیراب ندارد
۶چون موج رود آن که درین بحر سراسر
مسکین خبر از عقدهٔ گرداب ندارد
۷ماهی چو زند بر لب خود مهر خموشی
اندیشه ز گیرایی قلاب ندارد
۸از نقش و نگارست دل حقطلبان پاک
دیوار حرم صورت محراب ندارد
۹همصحبتی سادهدلان صیقل روح است
بر در زن ازان خانه که مهتاب ندارد
۱۰گشته است ز بس محو مسبب نظر او
صائب خبر از عالم اسباب ندارد
۱۱