جویای تو با کعبه گل کار ندارد
آیینه ما روی به دیوار ندارد
۱در حلقه این زهد فروشان نتوان یافت
یک سبحه که شیرازه زنار ندارد
۲هر لحظه به رنگ دگر از پرده برآیی
دل بردن ما این همه در کار ندارد
۳دور سفر سنگ فلاخن به سر آمد
سرگشتگی ماست که پرگار ندارد
۴یک داغ جگر سوز درین لاله ستان نیست
این میکده یک ساغر سرشار ندارد
۵از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت
هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد
۶در هر شکن زلف گرهگیر تو دامی است
این سلسله یک حلقه بیکار ندارد
۷از گرد کسادی گهرم مهره گل شد
رحم است به جنسی که خریدار ندارد
۸ما گوشه نشینان چمن آرای خیالیم
در خلوت ما نکهت گل بار ندارد
۹بلبل ز نظر بازی شبنم گله مند است
مسکین خبر از رخنه دیوار ندارد
۱۰در ملک رضا زخم زبان سایه بیدست
سرتاسر این بادیه یک خار ندارد
۱۱پیش ره آتش ننهد چوب خس وخار
صائب حذر از کثرت اغیار ندارد
۱۲