چشم تو که پروای نظر باز ندارد
چون است که از سرمه نظر باز ندارد
۱اهل دل وحرف گله آمیز محال است
در قافله ما جرس آواز ندارد
۲طومار شکایت چه به دستش دهی ای دل
پروای سر زلف خود از ناز ندارد
۳چون رو به ره شوق گذاریم که از ضعف
رنگ رخ ما قوت پرواز ندارد
۴گل آب شد از ذوق نواسنجی بلبل
آتش اثر شعله آواز ندارد
۵هر کس نتواند به تو حال دل خود گفت
هر تیغ زبان جوهر این راز ندارد
۶کبکی که نریزد ز لبش قهقهه شوق
شایستگی چنگل شهباز ندارد
۷صائب من وتو بلبل دستان زن شوقیم
ما را ز نوا فصل خزان باز ندارد
۸