سرمست چو آن شاخ گل از باغ برآید
باغش چو نفس سوختگان بر اثر آید
۱هر سو که کند شاخ گلش میل ز مستی
آغوش گشا بلبلی از خاک برآید
۲حسن تو ز بسیاری سامان لطافت
در دیده هر کس به لباس دگر آید
۳از شوق تماشای جمال تو گل از شاخ
چون لاله نفس سوخته از خاک برآید
۴جان در ره شیرین دهنان باز که تا حشر
آوازه فرهاد ز کوه و کمر آید
۵از عشق به کوشش نتوان کامروا شد
در آتش سوزنده چه از بال و پر آید
۶چشمی که در او آب حیاپرده نشین است
از پوست برون زود چو بادام ترآید
۷در ذکر خدا به که شود صرف چو تسبیح
ایام حیاتی که به صدسال سرآید
۸صائب نشود لاله صفت شسته به باران
رنگی که به رخسار به خون جگر آید
۹