خطی که ازان چهره روشن بدر آید
آهی است که سینه خورشید برآید
۱چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد
زلف تو شبی نیست به افسانه سرآید
۲در کام صدف تلخ کند آب گهر را
حرفی که ازان لعل شکربار برآید
۳مه کاسه دریوزه کند هاله خود را
خورشید تو چون در دل شب جلوه گر آید
۴در دور لب لعل تو یاقوت ز معدن
چون لاله جگرسوخته از سنگ برآید
۵یوسف کندش تکمه پیراهن عصمت
هر قطره اشکی که مرا از جگر آید
۶در روز جزا سنبل گلزار بهشت است
عمری که به اندیشه زلف تو سرآید
۷شد آینه از دیدن رخسار تو محروم
تا روی لطیف تو که را در نظر آید
۸قانع به دو عالم ندهد قطره خود را
دریا چه خیال است به چشم گهر آید
۹از صحبت نیکان نشود طینت بدنیک
بادام همان تلخ برون از شکر آید
۱۰آزادی کونین گرفتاری عشق است
رحم است به پایی که ازین گل بدر آید
۱۱در قبضه سعی است کلید در روزی
شیر از کشش طفل ز پستان بدر آید
۱۲صائب مشو از همت مردانه تسلی
چون بیضه اگرچرخ ترا زیر پر آید
۱۳