حرفی که ازان لعل گهربار برآید
رازی است که از مخزن اسرار برآید
۱تا حشر محال است که از سینه کند یاد
هر دل که به دریوزه دیدار برآید
۲گل بر در زندان زند از شرم زلیخا
چون یوسف ما بر سر بازار برآید
۳در خلوت آیینه رخسار تو از لطف
طوطی به گرانجانی زنگار برآید
۴بر سیب زنخدان تو چون گرد نشیند
جانها همه با آه به یکبار برآید
۵از باده لعلی به سرش تاج گذارند
مستی که به میخانه ز دستار برآید
۶دارد خبر از درد گرفتاری بلبل
با دست تهی هر که به گلزار برآید
۷افسرده تر از عقل شود معرکه عشق
روزی که مرا دست ودل از کار برآید
۸گر سوزن عیسی شود این وادی پرخار
از دل چه خیال است مرا خار برآید
۹دارد به جگر داغ ز محرومی فرهاد
هر لاله که از سینه کهسار برآید
۱۰هر جا نبود اهل دلی گوش برآواز
رحم است برآن نغمه که از تار برآید
۱۱شیری که به رغبت ندهد دایه به اطفال
خون گردد واز دیده خونبار برآید
۱۲فردای قیامت رگ ابری است گهربار
هرآه که از سینه افگار برآید
۱۳در سرمه اگر غوطه دهد چرخ جهان را
صائب چه خیال است ز گفتار برآید
۱۴