کی پیچ وخم از طبع هوسناک برآید
این ریشه محال است ازین خاک برآید
۱ازصافی سرچشمه شود آب روان صاف
دل پاک چو گردید نفس پاک برآید
۲پر نور کند چون نفس صبح جهان را
آهی که به صدق از جگر چاک برآید
۳بر بیغمی باده انگوردلیل است
اشکی که ز شادی ز رگ تاک برآید
۴قارون گرانجان سبک از خاک برآمد
تا دانه ما کی ز ته خاک برآید
۵از گریه گره گر ز رگ تاک شود باز
غم نیز به اشک از دل غمناک برآید
۶نتوان عرق از سنگ گرفتن به فشردن
ابرام محال است به امساک برآید
۷کوته بود از دامن رعنایی آن سرو
گر آه جگر سوز به افلاک برآید
۸صائب سخنی کز دل بی مغز تراود
دودی است که از بوته خاشاک برآید
۹