تدبیر محال است به تقدیر برآید
رو به چه خیال است که با شیر برآید
۱در دیده حیرت زدگان فرش بود حسن
چون عکس ز آیینه تصویر برآید
۲در سلسله یک جهتان نیست دورنگی
یک ناله ز صد حلقه زنجیر برآید
۳از هرزه درایی اثر از بانگ جرس خاست
بسیار چو شد ناله ز تأثیر برآید
۴از خامه خویش است مرا رزق مهیا
چون طفل ز انگشت مرا شیر برآید
۵ساکن نشود گرمی عشق از سخن سرد
مشکل به تب شیر طباشیر برآید
۶از سینه برون می جهد اسرار حقیقت
زنجیر کی از عهده این شیر برآید
۷در صومعه هر کس رود از کوی خرابات
هر چند جوانبخت بود پیر برآید
۸گیرم به زبان آورم از دل سخن شوق
آن کیست که از عهده تحریر برآید
۹از آه من انداخت سپر چرخ مقوس
چون پشت کمان با دم شمشیر برآید
۱۰دیر آمدن هدیه رحمت ز گرانی است
نومید مشو کام تو گر دیر برآید
۱۱از گریه اگر سبز کند روی زمین را
صائب چه خیال است ز تقصیر برآید
۱۲