داغ از جگر سوختگان دیر برآید
خورشید ز مغرب به قیامت بدر آید
۱در هرنظر آن چهره به رنگ دگر آید
چون عاشق رخسار تو یکرنگ برآید
۲آن چشم نه خوابی است که تعبیر توان کرد
آن زلف شبی نیست به افسانه سرآید
۳در هر شکنی دام تماشاست مهیا
از زلف گرهگیر تو چون دل بدرآید
۴از پرتو آن صبح بناگوش عجب نیست
گرآب شود رنگ وز چشم گهرآید
۵شد آب در گوش تو زان صبح بناگوش
خشک از قدح شیر برون چون شکر آید
۶از خود خبر آمدنش بیخبرم کرد
ای وای اگر از در من بیخبر آید
۷برسینه ما قدرشناسان جراحت
تیری که خطا گشت فزون کارگر آید
۸ذوقی که ز پیغام تو دل یافت نباید
آن کس که عزیزش ز سفر بیخبر آید
۹در عالم افسرده چو دلسوخته ای نیست
از سنگ به امید چه بیرون شرر آید
۱۰با صد دل بیغم چه کندیک دل محزون
دیوانه محال است به اطفال برآید
۱۱هر برگ درین باغ شود دامن پرسنگ
روزی که مرا نخل تمنا به برآید
۱۲چون لاله محال است شود شسته به باران
رنگی که به رخسار به خون جگر آید
۱۳روشن شود از نقش قدم شمع امیدش
هر راهنوردی که مرا بر اثر آید
۱۴باریک چو خط شد نگه موی شکافان
تا آن دهن تنگ که را در نظر آید
۱۵سوزد دل سنگ از ناله ناقوس
صائب اگر از گوشه بتخانه برآید
۱۶