تامنزل من بادیه بیخبری بود
هر موج سرابم به نظر بال پری بود
۱چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش
باری که به دل بودمرابی ثمری بود
۲افسوس که چون ناوک بازیچه اطفال
بال وپر من وقف پریشان سفری بود
۳زان روز که شد دیده من باز چو نرگس
اوراق دلم خرج پریشان نظری بود
۴بود از دم شمشیر دم صبح نشاطم
تا جوشن داودی من بیخبری بود
۵رسوایی شمع است ز پیراهن فانوس
در پرده سخن گفتن من پرده دری بود
۶این اشک جگر سوز که شمع از مژه افشاند
در دامن فانوس گل تاجوری بود
۷یاری که غبار از دل غم دیده مابرد
بی منت وبی مزد نسیم سحری بود
۸چون پرتو خورشید که در آینه افتد
از عمر همین بهره من جلوه گری بود
۹از عجز چو شبنم نفتادیم درین باغ
افتادگی ما گل روشن گهری بود
۱۰صائب چه توان کرد به تکلیف عزیزان
ورنه طرف خواجه شدن بی بصری بود
۱۱