در زیر فلک چند خردمند توان بود
هشیار درین غمکده تا چند توان بود
۱در فصل گل از بلبل ما یاد نکردند
دیگر به چه امید درین بند توان بود
۲کامی به مراد دل خود برنگرفتیم
چون خامه به فرمان سخن چند توان بود
۳گر دامن عشق از هوس خام بود پاک
خرسند ز معشوق به فرزند توان بود
۴از چشمه حیوان نتوان خشک گذشتن
در میکده تا چند خردمند توان بود
۵بر حاصل ایام اگر دست فشانی
چون سرو سبکبار ز پیوند توان بود
۶دیوانه مارا نخریدند به سنگی
در کوچه این سنگدلان چند توان بود
۷هر چند ز شکر نتوان کرد به نی صلح
با وعده بی مغز تو خرسند توان بود
۸از بوسه به پیغام تسلی نتوان شد
قانع به نی خشک کی از قند توان بود
۹چون شمع که سرسبزیش از دیده خویش است
از گریه خود چند برومند توان بود
۱۰صائب به سخن چند ازین آینه رویان
چون طوطی بی حوصله خرسند توان بود
۱۱