چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند
در آب وعرق چشمه حیوان بنشیند
۱شرمنده خونگرمی اشکم که همه عمر
نگذاشت مراگردبه مژگان بنشیند
۲دل صاف کن آن گاه ز ماحرف طلب کن
از آینه طوطی به دبستان بنشیند
۳مژگان شمرم بوسه زنم بر کف پایش
در چشمم اگر خار مغیلان بنشیند
۴آن کس که چو یوسف بودش چشم عزیزی
شرط است که یک چند به زندان بنشیند
۵از طعنه خامان نشود کند طبیعت
کی آتش سوزنده به دامان بنشیند
۶گر خضر ببیند لب جان پرور او را
در ماتم سر چشمه حیوان بنشیند
۷هر کس که چو صائب به تکلف نکند زیست
پیوسته چو گل خرم وخندان بنشیند
۸