آنها که نظرباز به نو خط پسرانند
بی چشم بداز جمله بالغ نظرانند
۱این زهدفروشان ز خدا بیخبرانند
این دست و دهن آب کشان پاک برانند
۲غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است
باقی همه چون موج ز دریا گذرانند
۳جمعی که نظر بسته گذشتند ازین باغ
انصاف توان داد که از دیده ورانند
۴در دست چه دارند به جز کاسه خالی
آنها که درین باغ چونرگس نگرانند
۵من کیستم ودرچه شمارم که فلکها
در دایره عشق ز بی پا و سرانند
۶این دوست نمایان سیه دل که در آفاق
چون صبح به صدقند علم پرده درانند
۷آلودگی خلق فرومایه به صد عیب
زان است که مشغول به عیب دگرانند
۸گوش تو گرانخواب پذیرای خبر نیست
ورنه در ودیوار ز صاحب خبرانند
۹پاکیزه درونان که برون ساز نباشند
زین خرقه چو آیند برون سیمبرانند
۱۰رخسار بتان آینه صورت معنی است
زان اهل سخن طالب شیرین پسرانند
۱۱از مردم افتاده مدد جوی که این قوم
با بی پر و بالی پر و بال دگرانند
۱۲صائب نظر عاقبت اندیشی اگر هست
بی برگ ونوایان جهان خوش ثمرانند
۱۳