نگه ز چشم تو چون چنان نشأه مدام نگیرد
چگونه این می بیرنگ رنگ جام نگیرد
۱چه گردها که ز معموره وجود برآید
اگر حجاب ترا دامن خرام نگیرد
۲سلام ما چه که از حسن بی مثال به جایی
رسیده است کز آیینه هم سلام نگیرد
۳به زیر گرد خط آن زلف رفته رفته نهان شد
که خون صید محال است چشم دام نگیرد
۴چنان ز لعل تو سیراب شد زمین جگرها
که هیچ تشنه جگر از عقیق نام نگیرد
۵سراب باد محیطی که تشنه ای ننوازد
شکسته باد سبویی که دست جام نگیرد
۶چو سایه محمل لیلی نهد سراز پی مجنون
شکوه حسن اگر ناقه را زمام نگیرد
۷عبث به دیده حسرت مبین به عمر سبک رو
که پیش آب روان را کسی به دام نگیرد
۸تو تا به خویش نپیچی نفس شمرده نگردد
تو تا چو بحر نجوشی سخن قوام نگیرد
۹چنین که در دهن تیغ می رود خط مشکین
عجب که کشور حسن ترا تمام نگیرد
۱۰مکش به وعده ز دامان یار دست چو صائب
که هر که پخته بود کار خویش خام نگیرد
۱۱