مباد روی تو از پرده حجاب بر آید
قیامت است چو از مغرب آفتاب بر آید
۱من آن زمان به فراغت بر آورم نفس از دل
که بوی سوختگی از دل کباب بر آید
۲اگر سخن ز کسادی نشد به خاک برابر
چرا بهم چو زنی گرد از کتاب بر آید
۳نسیم زلف ترا گر گذاربر ختن افتد
نفس گداخته از پوست مشک ناب بر آید
۴سیاهی از دل سالک رود به گوشه نشینی
ستاره از ته این ابر آفتاب بر آید
۵مگر برند به دوزخ مرا سوال نکرده
وگر نه کیست که از عهده جواب بر آید
۶که می تواند ازان روی دلفریب گذشتن
که از نظاره او عمر از شتاب بر آید
۷گشود پرده ز رخسار حشر صرصر آهم
نشد که روی تو بیرحم از نقاب بر آید
۸به جد وجهد توان راه عشق برد به پایان
اگر ز زلف به شبگیر پیچ وتاب بر آید
۹اگر فتد به غلط راه جغد در دل تنگم
نفس گداخته صائب ازین خراب بر آید
۱۰