از کمرش کام دل چگونه برآید
خرد شود شیشه ای که بر کمر آید
۱گل شود از اضطراب دست زلیخا
یوسف ما چون ز صحن باغ برآید
۲محنت روی زمین رسید به مجنون
سنگ به هر نخل در خور ثمر آید
۳بیهده از داغ سینه چشم گشوده است
دل نه چنان رفته است کز سفر آید
۴هر سر مو بر تنش شود رگ ابری
نالهٔ ما در دلی که کارگر آید
۵سیر خراباتیان عشق به دوش است
کیست به پای خود از بهشت برآید
۶فیض دعا می برد ز تلخی دشنام
هر که دلش خوش بود به هر چه برآید
۷جوهر ذاتی درون پرده نماند
خود به خود این تیغ از نیام برآید
۸از ادب عشق حلقه در باغ است
فاخته را سرو اگر چه زیر پر آید
۹جز رخ جانان که از صفا نتوان دید
بار نگاه است هرچه در نظر آید
۱۰از در حق کن طلب شکستهدلان را
شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید
۱۱پا به رکاب است پیش حسن تو خورشید
خوبی مه نیست در دو هفته سرآید
۱۲در نظرش پردهٔ حجاب نماند
عشق به هر دل که بی حجاب درآید
۱۳نغمهٔ حافظ شنو ز خامه صائب
چند نشینی که خواجه کی بدر آید
۱۴