پیچ و تاب خط بر آن رخسار گلرنگ است بار
جلوه طوطی بر این آیینه چون زنگ است بار
۱هر که خود را یافت پهلو میکند خالی ز خلق
بر درخت خوشثمر، پیوند چون سنگ است بار
۲بیدماغان را دماغ ناله بلبل کجاست؟
بوی گل چون غنچه ما را بر دل تنگ است بار
۳جوش اشکم شیشه افلاک را در هم شکست
بر تنگ ظرفان می پرزور چون سنگ است بار
۴نیست پروای نفس آیینه تاریک را
بر دل روشن حضور خلق چون زنگ است بار
۵صلح اگر خوشتر بود از جنگ پیش عاقلان
بر دل آزادگان، هم صلح و هم جنگ است بار
۶گله آهوی وحشی را شبان در کار نیست
بر دل سوداییان عشق، فرهنگ است بار
۷شیشه سربسته خون در دل کند مخمور را
طوطی خاموش بر آیینه چون زنگ است بار
۸دلخراشان پرده چشم و غبار خاطرند
سایه فرهاد بر کوه گرانسنگ است بار
۹گر سخن بیپرده گوید کلک صائب دور نیست
بر نوای بلبل شوریده، آهنگ است بار
۱۰