شوختر گردد شود چون خال از خط بالدار
فتنه در دنبال دارد اختر دنبالدار
۱در بیابان جنون از حلقه زنجیر من
هر کجا وحشی غزالی بود،شد خلخالدار
۲چون سیه مستی است شمشیر سیه تابش به کف
چشم فتانی که دارد سرمه دنبالدار
۳زلف ازان حسن بسامان برنمی دارد نظر
چون پریشانی که باشد دیده اش برمالدار
۴با کهنسالان مکن ای نوجوان کاوش که هست
آتشی پوشیده در مغز چنار سالدار
۵نیست ممکن سوز دل در پرده پنهان داشتن
می تراود شکوه خونین از لب تبخالدار
۶نقش داغ عیب باشد لوحهای ساده را
قیمتش نازل شود الماس چون شد خالدار
۷می شد از اهل سعادت گر به گنج زر کسی
جغد می بایست باشد چون هما اقبالدار
۸از کهنسالی نگردد تیز مغزی بر طرف
سرکه گردد تندتر هر چند گردد سالدار
۹دلنشین افتاده است از بس که عکس روی او
می کند آیینه تصویر را تمثالدار
۱۰گر ز نبضم سوخت انگشت طبیبان دور نیست
شد لب بام از تب سوزان من تبخالدار
۱۱درد اگر بر دل شب هجران چنین زورآورد
ساق عرش از آه من صائب شود خلخالدار
۱۲