آرزو در دل بسوزان، عود در مجمر گذار
خاک بر لب مال، لب را بر لب کوثر گذار
۱قطره خود را درین دریا چو گوهر ساختی
دست خود را چون صدف بر روی یکدیگر گذار
۲تا رسد وقتی که سازی تختگاه از تاج زر
سر به زانوی صدف یک چند چون گوهر گذار
۳در سرای مردم بی برگ چون مهمان شوی
مهر بر لب زن، فضولی را برون در گذار
۴می شود جان تازه از آمیزش سیمین بران
سینه تفسیده را بر سینه خنجر گذار
۵می توانی حرف حق بر دار اگر بی پرده گفت
پای چون منصور بر بالای این منبر گذار
۶در بیابان طلب گر سر نخواهی باختن
از نشان پای خود مهری براین محضر گذار
۷گوهر دل را چو آوردی سلامت بر کنار
کشتن تن را به این دریای بی لنگر گذار
۸از دم آتش فشان، آیینه تاریک خود
گر نسازی آب، باری پیش روشنگر گذار
۹مزد طاعات ریایی دیدن خلق است و بس
پشت بر محراب کن، پا بر سر منبر گذار
۱۰تا نپیچد آسمانها گردن از فرمان تو
پا مکش از راه حق، بر خط فرمان سرگذار
۱۱وصل آتش طلعتان چون برق باشد در گذر
تیزدستی کن سپند خود درین مجمر گذار
۱۲شکوه و شکر از شکست و بست، کوته دیدگی است
شیشه را با شیشه گر، دل را به آن دلبر گذار
۱۳جنگ دارد دولت و آسودگی با یکدگر
بر نمی آیی به دردسر، ز سر افسر گذار
۱۴از می جان بخش زنگ تیرگی از دل بشوی
آرزوی آب حیوان را به اسکندر گذار
۱۵آب گوهر ترجمان حالت گوهر بس است
عرض حال خویش را صائب به چشم تر گذار
۱۶