بوسهای در کار من کن زان لب همچون شکر
تا به چشم شاه، شیرین باشی ای صوفی پسر
۱پوست بر تن ناتوانان را گرانی می کند
بهله را کوتاه کن دست تعدی زان کمر
۲کاملان را ابجد بیرحمیای در کار نیست
صید عاشق کن، مرو در خون چندین جانور
۳طره دستار خوبان کار شاهین میکند
نیست حاجت دلربایان را به شاهین دگر
۴دوستان را از نظر انداختن انصاف نیست
تُرک میباید که دشمن را نیارد در نظر
۵چون غبار آلود برگردی ز صحرای شکار
آب گردد هر که اندازد به رخسارت نظر
۶گر چه از موی میان او دلی دارم دو نیم
دارم از تیغش هلال عید قربان در نظر
۷گر به این تمکین گذاری پای بر چشم رکاب
خانهٔ زین را تزلزل میکند زیر و زِبرَ
۸بر ضعیفان ظلم کردن میکند دل را سیاه
باز کن یک لحظه آن شمشیر کج را از کمر
۹میرباید حلقههای دیدهٔ عشاق را
چون سنان هر جا شود با قدّ رعنا جلوه گر
۱۰بوی خون بیدار سازد فتنهٔ خوابیده را
چشم او از باده شد در خون عاشق گرمتر
۱۱از خرامی میکند زیر و زِبرَ آفاق را
از نگاهی لشکری را میزند بر یکدگر
۱۲گر به ظاهر سر به پیش افکنده است از شرم حُسن
تیغها دارد ز پرکاری نهان زیر سپر
۱۳رو به هر جانب که آرد، دل فتد بر روی دل
هر طرف تازد، به جان گرد خیزد الحذر
۱۴گر درین میخانه میخواهی شراب بیخمار
نیست غیر از خون عاشق بادهٔ بیدردسر
۱۵نیست ممکن تُرک من بر فارسی دندان نهد
گر ز قند فارسی سازم جهان را پر شکر
۱۶رحم کن ای سنگدل بر صائب شیرین سخن
ور نه خواهد شِکوه کردن پیش شاه دادگر
۱۷