شد خرابات مغان از توبه ام زیر و زبر
می زند باد مخالف بحر را بر یکدگر
۱توبه من بازگشت عالمی راشد سبب
لشکری را گاه بیدل می کند یک بیجگر
۲از لب میگون او قانع به دشنامم که می
از رگ تلخی دواند ریشه دردل بیشتر
۳درنمی آید به چشم موشکاف از نازکی
ورنه بیش از جوهر تیغ است تاب آن کمر
۴خط به لعل آتشین یارشد خضر رهم
روز روشن دود می گرددبه آتش راهبر
۵نیست جز کاهش نصیب عاشق از سیمین بران
رنج باریک است رزق رشته از قرب گهر
۶بس که چرخ آهنین بازو مرا درهم فشرد
مغزمن صد پیرهن ازاستخوان شد خشک تر
۷رشته اشک از درازی درنمی آید به چشم
دستگاه خنده است از چشم سوزن تنگتر
۸شهپر زرین زنور خود چو طاوسش دهد
شمع اگر پروانه راسوزد به ظاهر بال وپر
۹نیستم نومید از تردستی پیر مغان
چون سبوهر چند دستم خشک شد در زیر سر
۱۰حسن رافیض نظر بازان کند صائب تمام
تا نپیوندد به شبنم گل نگردد دیده ور
۱۱