از فروغ ماه می گردد به آب وتاب ابر
جلوه شکر کند باشیر، در مهتاب ابر
۱گر چنین بندد به خشکی کشتی احسان محیط
یکقلم چون کاغذ ابری شود بی آب ابر
۲در گره بسته است دریا آب خود راچون گهر
خشک می آید برون از بحر چون قلاب ابر
۳پیش ازین می ریخت ازدستش گهر بی اختیار
درزمان کشت ما شد گوهر نایاب ابر
۴خازن گوهر ندارد از ترشرویی گزیر
بر سیاهی می زند چون می شود شاداب ابر
۵می کند دلهای شب در گریه طوفان، دیده ام
می شود گویا به چشمم پرده های خواب ابر
۶در زمان تنگدستی دل به حق روی آورد
روبه دریا می رود چون می شود بی آب ابر
۷زیر بارمنت احسان، نمی ماند کریم
وام دریا راکند تسلیم از سیلاب ابر
۸در کف دست کریمان نیست گوهر راقرار
قطره را از بیقراری می کند سیماب ابر
۹آبرو صائب نریزد پیش دریا بعد ازین
گر شود از دیده خونبار من سیراب ابر
۱۰